همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل افتابی که حضور و غیبت افتد دگران ایند و روند و تو هم چنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم لیکن تو چه روی باز کردی در ما چرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از ان به که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
...
برو ای فقیه دانا به خدای بخش مارا تو و زهد و پارسایی منو عاشقیو مستی
..................................................سعدی.........................................................................
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 توسط rasool

